صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
274
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
حلقه زده بودند با شمشير لت و پارشان كردند . عبد الرحمن مىگفت : خدا به بلال رحم كند كه : هم جامههاى زرهىام رفت و هم اسرايم . در زاد المعاد آمده كه عبد الرحمن به اميه گفت : بر زمين دراز بكش . او خود را روى اميه انداخت . مسلمانان حاضر اميه را زير عبد الرحمن از پاى در آوردند و حتى پاى عبد الرحمن هم آسيب ديد « 1 » ( 1 ) 4 - عمر - رض - روز بدر ، دائىاش ، عاص پسر هشام پسر مغيره را كشت . ( 2 ) 5 - در همان روز ، ابو بكر صديق - رض - عبد الرحمن پسرش را - كه تا آن روز با مشركان بود - ندا در داد و گفت : اى ناپاك ! اموالم را چه كار كردى ؟ جواب داد : « جز سلاح و اسب تيزپاى و شمشير برانى كه ريش سفيدان گمراه را به قتل مىرساند ؛ چيزى باقى نمانده است . » « 2 » ( 3 ) 6 - سپاه اهل شرك يكى پس از ديگرى به اسارت در آمدند . پيامبر در سايبان بود و سعد پسر معاذ جلوى در سايبان ، شمشير را حمايل كرده ، نگهبانى مىداد . پيامبر از چهرهء سعد دريافت كه ديدن وضعيّت اسيران را ناپسند مىداند علت را جويا شد ، او گفت : بله ، اى پيامبر ! چون اين حالت ، اولين رويدادى است كه خداوند بر سر اهل شرك آورده كشتن آنان در ميدان نبرد ، نزد من ، از ماندنشان دوستداشتنىتر است . ( 4 ) 7 - در روز بدر ، شمشير « عكّاشه پسر محصن پسر حرثان اسدى » شكسته شد . خدمت پيامبر آمد . پيامبر ، شاخهء درختى به وى داد و گفت : با اين شاخهء درخت پيكار كن . وقتى ساقه را از دست حضرت گرفت ؛ آن را تكان داد [ كه به فرمان الهى و معجزهء نبوى ] به شمشيرى آهنين بلند ، صاف و سفيد ، تبديل گشت « 3 » و با آن تا پايان پيروزى مسلمانان جنگيد . نام آن شمشير « عون » بود كه در تمام نبردها همين شمشير را داشت ، تا اين كه عكاشه در جنگ « ردّه » [ به دست طليحه پسر خويلد اسدى كه بعدا او نيز مسلمان شد ] ، به ديدار حق شتافت . ( 5 ) 8 - پس از پايان نبرد ، مصعب پسر عمير عبدرى به برادرش ، ابو عزيز پسر عمير - كه در اين جنگ بر ضد مسلمانان به سختى مىكوشيد - ، گذر كرد ، ديد كه يك نفر انصارى ، اسيرش كرده
--> ( 1 ) - اين مطلب را ساير سيرهنويسان نقل نكردهاند . ( 2 ) - لم يبق غير شكّة و يعبوب * و صارم يقتل ضلال الشيب . ( 3 ) - إنّما أمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون .